پدرم گفت که در دوره ی سربازی و دوری ز پدر
مادر و آدم شدن و ساچمه پلو خوردن بسیار
شود هر پسر بی هنری مرد
و دگر لوس و ننر بودن انسان بشود در
سر دیگ عدسی غوغا می شه
توی دیگ عدس افتاده یک مگس
بخورم نخورم گرسنه می مونم
قدر آش ننم رو حالا می دونم
هر روز تنگ غروب تو سربازی
صفا داره لب مرز تیر اندازی
چه خوب و قشنگه بیابونا
در حسرت دیدن یه لحظه خیابونا
به سربازی روم با کوله پوشتی
به دستم داده اند یک نان خشکی
به خط کردن تراشیدم سرم را
لباس ارتشی کردن تنم را
لباس ارتشی رنگ زمین است
سزای هر جوان آخر همین است