زندگی خطرناکی دارم
بی شب بخیر می خوابم
و بی صبح بخیر بر می خیزم
حس پرنده ای رو دارم که
از قفس آزاد شده اما پرواز از یادش رفته
بوسیدن تو تنها تکراریست
که تکراری نمی شود
دیگر تنها صدایی که در تنهایی هایم به گوش می رسد
صدای هق هق گریه هایم است
طاقت شنیدش را داری؟
چه حق انتخاب قشنگی برایم گذاشتی
یا برو یا نمان
سر این دو راهی کدام را انتخاب کنم؟