نفس ما بنــد می آید وقتی شیــر در گلوی طفل شیــر خواره گیــر می کنــد !
حالا حسیــن چه کشیــد وقتی تیــر در گـــلـوی اصــغـر فـرو رفــت . . .
کمان حرمله قدم کمان کرد
گل نشکفته من را خزان کرد
عجب تیری به حلقومش نشسته
که راهم را به سوی خیمه بسته
الهی حرمله از غم بسوزی !
که دیگر حنجر طفلی ندوزی
شبــای پــریــشــونــی...بــا چــشــمــای بــارونـی...مــثــل چـشــمـه ای امــا....
بــازم تــشــنــه مــیمــونــی...بــرا اون کــه مــرد مــرداست...
حـرمش شــبــیـه دریـاست...عـلـمـش هـمـیـشـه بـالاسـت...یـا مـولا یـا مـولا یـا عـبـاس