یه روز از بیرون اومدم رفتم رو تخت خوابیدم ، مامان و بابام اومدن بالا سرم و با محبت هرچه تمام دست تو موهام کرد
و گفت : الهی قربونش برم … بعد با یه لحن غم انگیز به بابام گفت : خوب شد دختر نشد وگرنه رو دستمون باد میکرد !!!
دو هفته پیش مامانم رفته بود اصفهان دریغ از یه دونه گز یا پولکی که سوغاتی بیاره …
الان واسمون مهمون اومده مامانم خونه نبود زنگ زده میگه : چای دم کن بعد برو توی اتاق من توی کمد لباسام
پشت چمدون سیاهه یه بالش آبیه اونو وردار …
زیرش یه ملافه سبزه اونو وردار
زیرش یه ساک قهوه ایه
توی ساک قهوه ایه یه ساک زرشکیه
توی ساک زرشکیه یه پلاستیک بنفشه
از توی اون یه بسته سوهان عسلی بردار بزار جلو مهمون تا من بیام جاشونو دوباره عوض کنم ؛ حواست باشه
دست به گز و پولکی ها نزنی ها !!!
بابام رو دیدم که با یه کاغذ داشت میرفت بیرون … بهش گفتم کجا میری ؟ گفت : یه یارویی ماشینش رو پارک کرده
جلو در خونه میخوام براش یاداشت بنویسم !
بعد چند دقیقه برگشته میگم چی نوشتی ؟ تندی که نکردی ؟
میگه : نه کاغذ رو سفید گذاشتم که بدونه میتونستم بهش چیزی بگم ولی نگفتم شاید اصلاح بشه …
تو حیاط نشسته بودیم واسه بابام اس اومد …
چون چشاش ضعیفه داد من بخونم ، متن اس : “قدم نو رسیده مبارک ! آقا شنیدم خیلی خوشحال شدم !!!”
قیافه بابام
قیافه ما
هیچی دیگه تحقیقات مامان فعلا ادامه داره !!!
به مامانم میگم شام چی داریم ؟
میگه یه غذای خارجی !
میگم اسمش چیه ؟
میگه اگ !
همون تخم مرغ منظورشه …