پیاده روهای این خیابان ها خراب شده اند مست اند
خیال برشان داشته که تو دست در گردن من داری
نمیدانند من با هر بارانی اندوه فراموش شده ام را
با خود به خیابان می برم و تویی در کار نیست
آنقدر خوب و عزیزی، که هنگام دعا حیفم آید
که تو را دست کسی غیر خدا بسپارم
آھاے مرگ کجایے ؟
بیا کہ زندگے مرا کشت
ماه مهر است!
خودم بهمن می کشم… دلم تیر…
تنم سرد است!
گویا کسی دارد جام زندگی مرا ب سلامتی کسی دیگر می نوشد