دست خالی که نمیشود به پیشواز خاطره رفت
من هم وقتی چمدانم پر از گریه شد راه میافتم
دلم که گرفته باشد باصدای
دستفروش دوره گرد هم گریه می کنم
چه رسد به مرور خاطرات باهم بودنمان
می گوینــد : بــاران کــه میزنــد
بــوی خــاک بلنــد می شــود
امــا اینجــا بــاران کــه می زنــد
بــوی خاطــره بلنــد می شــود
مرا محکــم تر در آغوش خود بگیـر
من هنوز هم نـمی خواهم تــو را
به دسـت خاطرات لــعنـتـی بسپـارم
می آیی
عاشق می کنی
محو می شوی
تا فراموشت می کنم ، دوباره می آیی
تازه می کنی خاطراتت را
محو می شوی