حکایت من حکایت کسی است
که عاشق دریا بود اما قایق نداشت
دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد
زخم داشت ولی ناله ای نکرد
نفس می کشید اما همنفس نداشت
خندید اما غمش را کسی نفهمید
شب ها
زیر دوش آب سرد رها می کنم
بغض زخم هایم را در حالی که
همه می گویند خوش به حالش چه زود فراموش کرد
تـو چـه مـی فـهـمـی از روزگـارم
از دلـتـنـگـی ام
گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم
خـوابـت را بـبـیـنـم
مـی فـهـمـی ؟
فـــــقــــــط خـــوابــــــت را